محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
25
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اكنون چگونه مردى را دهم درويش كه خود مزدور او بوده است . چون اين آگاهى به خديجه رسيد كه پدرش چه گفت ، خديجه روز ديگر مهمانى ساخت و طعامها ساخت و همه مهتران و سادات قريش را و رؤساى مكه را مهمان كرد ، و پدر را بخواند و بو طالب را بخواند . و چون از طعام خوردن فارغ شدند ، مى آوردند و بسيار بخوردند . و خويلد را از همه بيشتر دادند كه خديجه چنان فرموده بود ، و مقصود وى آن بود كه در مستى رضاى وى بجويند تا بعد از آن از قول خويش [ 164 a ] باز نتواند آمدن . و همه دعوتيان را بر اين داشته بود و نيز گفته بود تا بو طالب را كمتر دهند . پس خديجه كس فرستاد و پيغمبر را بخواند و گفت : برو و عمت را بگوى تا مرا از پدرم بخواهد از بهر تو . و پيغامبر عليه السلام هرگز مى نخورده بود پيش از وحى و پس از وحى . بيامد و بو طالب را بگفت . چون ايشان نيك مست شدند ، بو طالب خديجه را از بهر محمد از خويلد بخواست . خويلد اجابت كرد . چون شب اندر آمد و باز گشتند ، خديجه پدر را آنجا بخوابانيد و خلوق به دو اندر ماليد . خويلد چون بيدار شد ، گفت : مرا چه رسيده است كه بر خويشتن اين خلوق مىبينم ؟ گفتند دوش خديجه را به محمد امين دادى ، برادرزادهء ابو طالب . او گفت : من از آن بيزارم . گفتند پيش همه رؤساى قريش اندر دادى ، و مردمان مكّه بر اين گواه اند . خويلد سوى خديجه آمد و گفت : اين چه سخن است كه همى گويند . گفت : تو مرا به محمد دادى به زنى . گفت : من امروز به ميان انجمن قريش در مزگت كعبه از اين بيزار شوم و با بو طالب پيكار كنم و محمد را بگيرم و الزام كنم تا ترا دست باز دارد . خديجه گفت : تو اين چنين مكن كه اين رسوايى من بود ، و زن را از شوى چاره نيست ، و از اين شوى بيرون آمدن بدين شتاب عيب بود . و من زنى به زاد بر آمده ام و مرا به محمد مرادى و مقصود نيست . و چون تو پيكار كنى ، هر كسى سخنى گويند و مرا زشتى بود . خويلد گفت : هر چه به قريش اندر توانگرانند ترا بخواستند و من اجابت نكردم ، اكنون چگونه به مردى درويش راضى شوم . خديجه گفت : مردمان دانند كه مرا به خواستهء كس حاجت نيست ، و